برای انسان پشت دیوار بلند

اسرافیل بوق را شکست، دستهای خالی را بالا گرفت… فریاد کرد: دیگر صدای صوری نخواهد بود. من روز آخر را برای تک تک آدمها قرار می دهم، متعدد و بی اتفاق…روزی که کوهها به راه افتند و بزرگترین راهها به کوه. روزی که وحشت تهوع می آورد؛ که به نام فرشته امنیت توده های آهن مکرر از روی آدمها رد شوند و صدای وحشت شکستن دنده هاست. روزی که زبان و کلمات گم می شوند و سنگینی مفهوم است بر گوشها. فرزندانی که مادر خود را نخواهند یاد بیاورند. مادرانی که گناه کودکانشان را نمی یابند. روزی که زنبورهایی عظیم در تنهایی لانه خود بر گور شکستهای جمعیشان گریه می کنند و موفقیتهایی که پشت در ها بی تاب و معوجند. مردانی که می لرزند و زنانی که می گندند. و تصویرهایی بسیار کوتاه و مسطح و پر نور چشمها را تمام می کنند. گوسفندان در صفهای طولانی سلاخ خانه ها تلف می شوند. آدمها دانستن نتوانند و نخواهند. قاصدک می گیرند وقتی جامه ها را  تا کمر بالا کشیده اند از کراهت به خون آلوده شدن. شهری از زندانهاست. جوارح تنشان را به بهای بقا می بخشند. نان ناچار را در ازای خنده ای عمیق عطا می کنند و مصرف، تا آخرین تکه های مغز را. درد به وعده مساوات قسمت می شود. و بر پله های اسارت است که فرو خواهید شد، در حالی که فراموش می کنید.

وقتی آفتاب رفت فرشتگان مقرب، آزادی را به زنجیر تجرید به پابوس بردند. مرگ بزرگ و والا تکیه زده بود؛ با چشمهایی خالی و بی افق. و قلب آزادی در سینه اش می فسرد وقتی سنگینی یوغی که «مردم» به صنعتگری پرداخته بودند او را برای همیشه دست نیافتنی کرد.

خورشید موظف فردا صبح مثل همیشه بالا آمد.

.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.